تبلیغات
صدای طلایی - آینه
چهارشنبه 22 تیر 1390

آینه

• نوشته شده توسط: آناهیتا رفیعی

 

دخترک دستی به موهایش کشید و در آینه نگاه کرد. چشمان سیاهش زیباتر ازهمیشه به نظر میرسیدند . موهای بافته شده اش روی شانه اش افتاده بود . در چشمانش شیطنت موج میزد . با تمام وجود عروسکش را بغل کرد و آن را بوسید و دوباره به تصویرش در آینه خیره شد ....

 

 

 

دخترک دستی به موهایش کشید و در آینه نگاه کرد. چشمان سیاهش زیباتر ازهمیشه به نظر میرسیدند . موهای بافته شده اش روی شانه اش افتاده بود . در چشمانش شیطنت موج میزد . با تمام وجود عروسکش را بغل کرد و آن را بوسید و دوباره به تصویرش در آینه خیره شد . خوش حال به نظر میرسید .زیرا تازه وارد 10 سالگی شده بود . عروسک را کنار گذاشت و نگاهی به کادوهای دیگر انداخت .هدیه ی مادربزرگ توجهش را جلب کرد . گردنبندی با سنگ سبز . آن را به گردنش انداخت و در رویاهای کودکانه ی خود به پرواز درآمد ...
.
.
.
.
.
.
.
پس از چند سال

در آینه به خود نگاهی انداخت . موهایش را شانه زد و لباسش را مرتب کرد . گردنبندش را با تمام وجود به سینه فشرد . 10 سال پیش آن را از مادربزرگش هدیه گرفته بود و آن را دوست میداشت . لبخند زیبایی به لب داشت و شیطنت کودکی هنوز در چهره اش نمایان بود . غرق در خیالات خود بود که زنگ در به صدا درآمد و مادر گفت : دخترم عجله کن که خواستگار ها اومدن ! بار دیگر به تصویر خود در آینه خیره شد و لبخند زد...
.
.
.
.
.
.
.
چند سال بعد

جلوی آینه ایستاد و به چهره اش درآن خیره شد . چقدر تغییر کرده بود . از همیشه چاق تر به نظر میرسید . باور نمیکرد که هفته ی دیگر مادر می شد . لبخند کودکی اش را بر لب داشت و نگاهش از همیشه مهربان تر بود . موهایش را شانه زد و از اتاق خارج شد.......
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پس از چند سال

به تصویر خود در آینه خیره شد . از 20 سال پیش تا به آن روز شکسته تر به نظر میرسید . کمی آرایش کرد و خود را مرتب کرد . به هر حال مادر عروس باید زیبا به نظر برسد . بار دیگر در آینه نگاه کرد . گردنبند سبزش را به گردن انداخت و اتاق را ترک کرد .
.
.
.
.
.
.
.
.
چند سال بعد


دستی به موهای سفید رنگش کشید . چشمان سیاهش به آینه دوخته شده بودند . چقدر پیر شده بود . صورتش پر بود از چین و چروک و دیگر شیطنت در صورتش پیدا نبود . اشک در چشمانش حلقه زد . گردنبندش را با تمام وجودش به سینه فشرد و یاد گذشته ها افتاد . همه ی خاطره ها در یک لحظه از مقابل چشمانش گذشتند . چشمانش را بست و در دفتر خاطرات غرق شد .

آری زندگی این گونه است . تا چشم بر هم می گذاری لحظه ها از پی هم سپری می شوند . تا وقتی که جوانی غرور تمام وجودت را فرا گرفته اما دیری نیست که اولین موی سفید در لابه لای گیسوانت پیدا می شود و  چین وچروک چشمانت را احاطه می کند . لحظه ها از پی هم سپری میشوند زودتر از آنچه که فکرش را میکنی و در آخر تو هستی و یک آینه که در آن به خود می نگری و در لابه لای موهای سفیدت در جستجوی یک تار موی سیاه هستی که نشانه ای از دوران جوانی باشد . تو می مانی و یک مشت خاطره پس سعی کن  خاطرات زیبا را در ذهن خود ثبت کنی .

 


نظرات() 



Can you grow taller with exercise?
شنبه 18 شهریور 1396 03:24 ب.ظ
I don't even understand how I ended up right here, however I thought this put up used to be great.
I do not know who you are however certainly you
are going to a famous blogger in case you aren't already.
Cheers!
What causes burning pain in Achilles tendon?
شنبه 11 شهریور 1396 05:48 ب.ظ
I think this is one of the most vital info for me. And i'm glad reading your article.
But should remark on few general things, The web site style is great, the articles is
really excellent : D. Good job, cheers
pegi
جمعه 28 مرداد 1390 08:32 ب.ظ
kheili ghashang bud dustam rasti kheili delam vase khodeto gitaret tang shode i love u
چهارشنبه 29 تیر 1390 11:27 ب.ظ
خیلی ممنون از راهنماییتون . اتفاقا خودم هم میخواستم اون قسمت رو حذف کنم . آخه بعد از این که داستان رو نوشتم کتاب هنر داستان نویسی رو خوندم و متوجه شدم که اشتباه کردم .
کورش
شنبه 25 تیر 1390 07:21 ب.ظ
با همین مضمون داستان رو حالا با فرم های مخلف زیاذ خوندم و شنیذم در حالی که به هر کی میگم اینو قبلا خوندم سریع میگه من از کسی تقلید نکردم و راست هم میگه نکرده چون همشون تو فضاهای مختلف این داستان رو تعریف میکنن ولی به نظر من مهم ترین چیز اینه که آدم مخاطب رو بهش احترام بگذاره و بدونه که اون با خوندن یه داستانک میفهمه که نویسنده چی میخواد بگه و نویسنده هفت خط براش نتیجه ی اخلاقی ننویسه در هر حال هر کی نوشته بد ننوشته البته این هم به روند معمول زندگی بر میگرده من خودم همیشه تا چند وقت پیش همین جوری فکر میکردم که روند عادی رو به تصویر بکشم اما حالا دیگه اینجوری فکر نمیکنم چون فکر میکنم نظمی که ما تو زندگی داریم از بی نظمیهاست پس نظم زمانی هم تو زندگی از داخل بی نظمیه که تو زمان وجود داره یگه سرتون رو درد نیارم کاش از اون قسمت که میگه (آری فلان فلان نبود)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر