تبلیغات
صدای طلایی - داستان کوتاه
سه شنبه 28 تیر 1390

داستان کوتاه

• نوع مطلب: داستان کوتاه ،
• نوشته شده توسط: حسین نجفی

 


داستان کوتاه بزرگترین درس زندگی

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندیداو لبخندی زد و گفت :
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید...


نظرات() 



What do you do for a strained Achilles tendon?
سه شنبه 17 مرداد 1396 12:43 ق.ظ
This is a topic which is near to my heart...
Thank you! Exactly where are your contact details though?
avisjaus.hatenablog.com
جمعه 13 مرداد 1396 03:27 ب.ظ
Amazing! This blog looks exactly like my old
one! It's on a entirely different subject but it has pretty much the same layout
and design. Wonderful choice of colors!
https://leanorarosato.wordpress.com
جمعه 6 مرداد 1396 07:26 ب.ظ
I'm extremely inspired with your writing skills and also with the structure on your weblog.

Is this a paid theme or did you modify it yourself?
Anyway stay up the excellent high quality writing, it is
rare to peer a nice weblog like this one these days..
عرفان
چهارشنبه 29 تیر 1390 02:22 ب.ظ
سلام
جالب بود
آپم
تشریف بیارید
پاسخ حسین نجفی : سلام ممنون که اومدی عرفان جان...
چشم حتما میام...
کوچه نمناک
چهارشنبه 29 تیر 1390 02:21 ب.ظ
خیلی زیبا بود
ممنون
راستی یه سری به کوچه بزن
پاسخ حسین نجفی : رو چشمم حتما میام....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر